هلگورد به قلم آرزو مهاجر
پارت هفتاد و دوم :
هلگورد درحالیکه خم شده بود قفل پایین دروازه را بکشد در همان حال ماند و سرش را بالا آورد. فرشته از اینکه او را به اسم کوچک صدا زده بود خجالت کشید. هرچند خودش گفته بود به اسم صدایم بزن. دستهایش را داخل جیب بافت مشت کرد. هلگورد سرش را تکان داد که «یعنی چیه؟ بگو».
فرشته گفت: «میخواستم بگم... که...» خودش هم تازه فهمید هیچ حرفی نداشته و فقط میخواست هلگورد را یکجوری نگه دارد و یک چیزی Ø
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو مهاجر | نویسنده رمان
❤️🔥
۳ روز پیشنیلوفر ابی
0😪😪طفلی دیاکو الهی هلگورد پارت محشری بود تشکر بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم ممنون خسته نباشید
۴ روز پیشاکرم بانو
1ای جانم،دیاکوی عزیز🥺🥺هلگوردهم چه قشنگ ابراز علاقه می کنه ها
۴ روز پیشمیم
1آخی،چقدر غم انگیز بوده قصه دیاکو 😭🙏🏻
۴ روز پیشمیم
2بازم غیرمستقیم اعتراف کرد فرشته هیچی از زبونش نمی تونه بکشه بیرون 😍
۴ روز پیشریحا
1آخی نازیی😭😭
۴ روز پیشنرگس
1الهی بگردم چه پارتی بود
۷ روز پیشفرشته
1وای.. قلبم رفت واسه این پارت شاهکار😍❤️
۳ ماه پیشدلارام
1الهیی🥲🥲نویسنده جون مرسیی 💖💖
۳ ماه پیشسرو
2جالب بود قشنگ اشاره کرد که من هم عاشقتم بدون اینکه بگه
۳ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

یلدا
0عالی بود شاهکار درود بر نویسنده عزیز